مرا بهاری نیست


بهار آمد و باغ مرا بهاری نیست

به باغ باد خزان دیده روزگاری نیست

به عمر خویش ندیدم بهار با آیین

بر این بهار که می آید اعتباری نیست

دلی به همره گل بشکفد به موسم گل

که در زلال وجودش غم و غباری نیست

مرا که شور جوانی و وحشت پیری

تفاوتی نکند لیلی و نهاری نیست

بسا که فصل گل و بلبل آمد و طی شد

چه بوده حاصل آن کس که در شماری نیست

برای یک دل پر درد و خیل بی دردان

قفس خوش است(رها)گر ترا بهاری نیست

/ 0 نظر / 26 بازدید