آشنای دل


من آن مرغم که دارم ماتم بی آشیانی را

به دل دارم چوکوهی غصه ی بی همزبانی را

کجایی آشنای دل که احوالم نمی پرسی؟

نمی فهمد کسی جز تو زبان بی زبانی را

چه شبها سوختم چون شمع وآهی برنشد ازدل

نیامد صبح امیدی که بینم کامرانی   را

ازاین آهسته سوزیهای تد ریجی دلم خون شد

تو گر داری به کف هر شب شراب ارغوانی  را

ازاین عزلت نشینیها نشد جزخون دل حاصل

مگرآوا رگی سازد به کامم زندگا نی را

به بی نام ونشانی گشته ام آوازه ی شهرم

خدایا ده نشان من توکوی بی نشانی را

منم آن د ربد ر کزهرد ری رفتم جفا دیدم

ند یدم ازکسی حتی زخود من مهربانی را

بسی گفتند از شور جوانی  دیگران  اما

نبویید م گلی ازباغ  پرشور جوانی  را

«رها»پیرانه سر داری هوای وصل مه رویان

ازان می بینمت د ر سینه صد داغ نهانی  را

/ 0 نظر / 10 بازدید