یاس سفید شعرهای علی میرزایی

لطفاً آدرس وبلاگ اصلی(علی میرزایی سراینده ی یاس سفید)رادرپست ثابت کلیک کنید

مرا دنیاست زندانی
نویسنده : علی میرزایی - ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٩/۳
 

برای وبلاگ دیگر(علی میرزائی سراینده ی یاس سفید) کلیک کنید

مرا دنیاست زندانی به دستم دستبند این جا

نمی دانم چه چیزی کرده ما را پایبند این جا

نبستم دل به دنیایی که شد ماتم سرای ما

ندیدم در جهان نقشی که باشد دل پسند این جا

مرا طبع بلندی بود چون سرو سر افرازی

ز بخت بد نبردم حاصل از طبع بلند این جا

عطای خنده ی گل را به جور خار بخشیدم

که صد ها نیش دیدم در پی یک نوش خند این جا

در این دنیای وانفسای آدم سوز و آدم کش

ز هر جایی به گوش آید نوای درد مند این جا

نبودم بال و پر تا پر کشم از این خراب آباد

مرا زنجیر تقدیر است بر گردن کمند این جا

"رها" شادی به دنیا مثل آب زندگانی بود

مگر شادی نماید بر سر آتش سپند این جا

تو را تابوت خواهد برد تا سر منزل آخر

ندارد فرق"پورشه"، "مازراتی" با سمند این جا

علی میرزائی"رها" 


 
 
روزگاران قدیم
نویسنده : علی میرزایی - ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۸/٥
 

کلیک کنید لطفا وبلاگ دیگر(علی میرزائی سراینده ی یاس سفید)

بنازم روزگاران قدیم و دوره ی فانوس

که بودی سفره خالی ،چشم سیر و،خواب بی کابوس

به هر جا پای بنهادم نشان مهربانی بود

ندیدم در گذرگاهی،نشان از دزد و از جاسوس

دریغا گوی آدم های انسانم که کمیابند

به حال مردم بیچاره دایم می خورم افسوس

مرا در کوره راه زندگی بس پیچ و خم باشد

ندارد پیچ و خم های رهم را جاده ی چالوس

گمان دارم نبوده وضع دنیا نا به سامان تر

از اوضاع کنونی جهان از عهد دقیانوس

عروسی ها عزا گردیده در هر گوشه ی عالم

به دست صاحبان قدرت از آن سوی اقیانوس

چه شد آن مهربانی ها،چه شد آن همزبانی ها

"رها "گردیده ام جدّاً من از نوع بشر مایوس

علی میرزائی"رها


 
 
دل می طبد
نویسنده : علی میرزایی - ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٧/٢
 

برای وبلاگ علی میرزائی (سراینده ی یاس سفید کلیک کنید)
امشب دلم ز دست خودم هم گرفته است
سر تا سر وجود مرا غم گرفته است

آمد نگار و دیر نپایید و زود رفت
دل از فراق اوست که ماتم گرفته است

آن شبنمم که جای به دامان گل نداشت
خارم دلم بهانه ی شبنم گرفته است

دل می طپد به سینه و لرزان چو جام گل
گویی هراس زلزله ی بم گرفته است

راهم به باغ یاس سفیدم گرفته اند
گویی خدا بهشت از آدم گرفته است

شب را "رها"امید سحر نیست بعد ازین
دنیا ببین که بوی جهنم گرفته است

علی میرزائی"رها"


 
 
دلتنگم
نویسنده : علی میرزایی - ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٦/۳
 

کلیک برای وبلاگ دیگر"علی میرزائی سراینده ی یاس سفید"

ازین دنیای بی دروازه بی اندازه دل تنگم

و با سازی که دنیا می نوازد نا هم آهنگم

گروهی با ریاکاری خورند از سفره ی مردم

گروهی گشنه می خوابند ناز ِشست ِ فرهنکم

هوای شهر ها ناپاک و مردم خسته اند از هم

به هر کس رو به رو گردم تو گویی بر سَر ِجنگم

از این حال و هوای مردم و حال و هوای خود

برون از خانه ی خود مَنترَم در خانه ام مَنگم

به جیب هر کسی یک قوطی رنگی نهان باشد

برای خوردن آبی گهی کردند بس رنگم

به عشق نازنینی تا به این جا راه پیمودم

به پایم خورد در این رهگذر هر لحظه ای سنگم

در این دنیای وانفسا"رها" باغ امیدی نیست

اگر در پادگان عشق او همواره سرهنگم

علی میرزائی"رها" 


 
 
محراب ابرو ها
نویسنده : علی میرزایی - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٥/۱
 

محراب ابروها

به سرو قامتت دل بستم و محراب ابروها

که شد قسمت مرا آخر طناب دار گیسوها

شراب تلخ نا کامی به جامم ریختی اما

شراب و شهد کندوی دهانت سهم پرروها

نمانده جای امنی در جهان از دست نا اهلان

شدند آواره قبل از فصل کوچ خود پرستوها

نبینم تا که تزویر و ریا، نامردمی ها را

به صحرا ها رمیدم در شمار خیل آهو ها

«رها» از عاشق و معشوق، جمله  ما سر کاریم

چه بوده حاصل ما در جهان غیر از هیاهوها

علی میرزائی «رها» 20/4/96


 
 
زندانی عشق
نویسنده : علی میرزایی - ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۱
 

کلیک برای وبلاگ اصلی(علی میرزائی سراینده ی یاس سفید)

زندانی عشق

بیا یک شب به دیدارم ببین حال پریشان را

و سیل غنچه های اشک خونینم به دامان را

به مهر تو چنان دل بسته ام سرو سهی قامت

که از کف داده ام باغ امیدم دین و ایمان را

تهمتن وار در دل عشق از تهمینه ای دارم

کنم هر شب رصد از شهر مشهد شهر تهران را

بهار من زمستان بود و تابستان از آن بد تر

به عمر خود ندیدم جلوه ی باغ و بهاران را

به مهمانی دنیا آمدم بس خون دل خوردم

ندارد خوان دنیا طاقت دیدار مهمان را

ز بس خاموش بنشستم مرا دیوانه پندارند

همان قومی که بست از پشت جفت دست شیطان را

شدم تسلیم امواج حوادث در غم عشقی

"رها"زندانی عشق است دارد شوق زندان را

علی میرزائی"رها"


 
 
نظم جهانی
نویسنده : علی میرزایی - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱
 

نظم جهانی

ز خون نوع بشر سفره ها چه رنگین است

دریغ و درد اگر روزگار ما این است

به هر کجا که نظر می کنم زمستان است

بهار هم که رسد کو، کجا به آیین است؟

گناه این همه کودک چه بود، آن ها را،

به جای دامن مادر به سنگ، بالین است

بریدن سر مردم و بَرده کردنشان

به دست مردم دین دار ِ خارج از دین است

به نام نظم جهانی و هم حقوق بشر

سر بریده ی انسان به روی زوبین است

جوانیم که به تاراج رفت، در پیری

چه مانده است بگویم، مرا که شیرین است؟

چه حای امن در این روزگار وانفسا

"رها"خوش است که سر زیر پر و غمگین است

علی میرزائی"رها" 


 
 
خاطرات رفته
نویسنده : علی میرزایی - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۱
 

خاطرات رفته

وقتی همیشه ظلم و ستم حرف می زنند

پژمرده مردمند و ز غم حرف می زنند

شادی که کیمیا شود و آب زندگی

از خاطرات رفته، به هم حرف می زنند

"سیل است و قرض و هم وطنان واجب الزکات"

از قرض وام و بانک و رقم حرف می زنند

جاری بود فریب و ریا بس که  بین  ما

همراه با دروغ و قسم حرف می زنند

بعضی چو من به گوشه ی عزلت نشسته اند

تنها،ز چشم و موی صنم حرف می زنند

وقتی که شعر گفته، ندارند قافیه

آهی چو من کشیده ز بم حرف می زنند

گاهی برای فخر فروشی به این و آن

از کاوه و تهمتن و جم حرف می زنند

بس فکر، در خیال شود خود به خود سخن

با خود" رها" قدم به قدم حرف می زنند

علی میرزائی"رها"


 
 
هیاهو می کنم
نویسنده : علی میرزایی - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۱
 

هیاهو می کنم

دوستان در جمع اگر گاهی هیاهو می کنم

شکوه ها در خانه از خود سر به زانو می کنم

 دل به مویی بسته ام دل  خود به مویی بسته است

مو به مو نزد شما گر شکوه از او می کنم

 در سحر گاه حیاتم چون جراغ صبحدم

بی جهت این جا و آن جا دست خود رو می کنم

 عاشقی گویند پیران را جوانتر می کند

یاس خوش بوی سفیدی را گهی بو می کنم

 در نهایت رفته از دستم و حاصل سوخته

خرمن خاکسترم را آب و جارو می کنم

 بندگی هر گز نکردم سفله ها را ای(رها)

عاشقانه، دانه ها عمری است(شب بو)می کنم

 علی میرزائی(رها)


 
 
مدعیان
نویسنده : علی میرزایی - ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱
 

مدعیان

دردمندان غم هجران مرا می دانند

تا که خود سوخته ی درد و غم و هجرانند

عقل، انگشت ِتحیر به لبش مانده از آن

بس که دیوانه چو ما دیده سر ِپیمانند

گنج آباد به ویرانه توان پیدا کرد

عاشقان گر همه دارای ِدل ِویرانند

سال ها رفت که در بزم تو شب های فراق

اشک و آه و غم ِتو هر سه مرا مهمانند

کودکی ها و جوانی به غم و درد گذشت

کوه هایی ز غم و درد به دل پنهانند

گر که مضمون غزل شد غم و درد ِتو(رها)

دردم از مدعیانی است که بی ایمانند

علی میرزائی(رها)


 
 
← صفحه بعد